تبليغاتX
من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه























من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه

من تورا کافر،تورا منکر،تورا عاصی...کوری چشم تو، این شیطان،خدای من

خب باید یه حس خاصی داشته باشم! یعنی قاعد اش اینه دیگه!! ولی هرچی می گردم هیچی پیدا نمی کنم که بشه بهش گفت احساس خوشحالی یا ناراحتی یا بی تفاوتی حتی!!...گیرم که مثلا ۲۷ سالگی هم تموم شد و شدم ۲۸ ساله، خب بعدش چی؟ سال دیگه هم این ۲۸ حتما میشه ۲۹ خب اگه زنده باشم البته و ریق رحمت رو سر نکشیده باشم(دور از جونم البته و خدا نکنه)...بعله دیگه ۲۸ ساله شدم و الان هم باید شمع ها رو فوت کنم تا صد سال زنده باشم!!!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 0:5 توسط الناز | |

سلام ماه من.مرسی که اولین روزت رو با این برف زیبا شروع کردی...همیشه اینجوری تازه و نو و قشنگ بمون لطفا...

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 18:58 توسط الناز |

ببین شنیدم چی گفتی ها.فقط چون مجبور بودی زود قطع کنی حرفی نزدم و بی خیالش شدم ولی خب گفتی زیرش نمیتونی بزنی...حالا گیرم که قول هم ندادی و گفتی شاید ولی خب همینم خیلی خوبه یعنی خب یکم امیدواری می مونه تا آخر هفته بالاخره.

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 23:33 توسط الناز |

قصه ی خاله پیرزن.همونی که یه خونه داشت قد یه غربیل.یه دل داشت قد یه دریا رو ممکن نیست کسی نشنیده باشه یا نخونده باشه...یادش بخیر اون زمان که توی کانون پرورش فکری کودکان وول می خوردم هزار بار این داستان رو خوندم...حالا دیروز یه کتاب دیدم به اسم خاله پیرزن...با این تفاوت که گاو داستان رو حذف کردن چون احتمالا اون قسمت شیر دادنش ممکنه حال جماعت ذکور رو دگرگون کنه! گنجشکک اشی مشی هم شده گنجشکک اشین مشین که فکر کنم اداره ی ثبت احوال به اسمش گیر داده و مجبورش کرده تا شناسنامه اش رو عوض کنه!!!

هیچ حواست هست این روزا خیلی داره طولانی میشه نبودنت؟هیچ حواست هست همیشه یه عالمه حرف نزده می مونه؟هیچ میدونی انگیزه ای ندارم وقتی نیستی برای هیچ کاری؟هیچ میدونی خیلی دلم برات تنگ شده؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 23:38 توسط الناز | |

برای اولین بار دیشب بساط خوابیدنم رو انداختم روی کولم و پای تلویزیون خوابیدم.اصلا هم لازم نشد موبایل زنگ بزنه و بگه ساعت۳:۳۰ نصفه شبه خودم خودکار بیدار شدم...اولش خب با فرش قرمز شروع شد و اون وسطا با اینکه هی دلم غنج میزد واسه لباسای بلند و دنباله دار اما چشمم اضغر فرهای رو می جورید وسط اون همه جمعیت...خداییش انقدر زجر آور هم تا حالا ننشسته بودم پای تی وی که هدفون توی گوشم باشه تا مبادا کسی از خواب بیدار بشه!!!...بیشتر از اون تا حالا انقدر مدونا رو دوست نداشته بودم! اون نفس توی سینه حبس وقتی که اون همه ستاره ی هالیود هم اونجا مدعی نشستن و تو دلت نمیخواد انگار نفس بکشی تا وقتی که اسم جدایی نادر از سیمین رو بشنوی! دقیقا میشه اوج انفجار شادی و خوشحالی از دیدن اضغر فرهای و پیمان معادی روی اون سن با شکوه و شَکیل...همین میشه که وقتی نمیتونم داد بزنم دست و پا پرت می کنم هوا و واقعا گریه ام گرفته بود و مدام اشک هام رو پاک می کردم و خودمو باد میزدم که از هیجان داغ شده بودم...فستیوال معرکه ایی بود این بار برای بیشتر ایرانی های هنر دوست...

پ.ن:واقعا متاسفم که هیچ کدوم از شبکه های ایرانی داخلی حتی یه اشاره ی خشک و خالی هم نکردن به این جایزه.

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 23:10 توسط الناز |

دوست داشتن تو راه و روش خودشو داره.یه جورایی میتونه حتی مقدس باشه گاهی.بیشتر وقتا هم انتظار نه،باید وقتش برسه تا بشه و گفت...همیشه ولی یه لذت شیرین اون گوشه های لپ هست که ذره ذره بریزه توی دهن و کام رو شیرین کنه.نمیشه که یدفعه و یه جا همه ی شیرینی بودنت رو خورد. قانونش اینه که بندازیش گوشه ی لپت و آروم آروم مزه مزه اش کنی تا یادت نره شیرینی چه مزه ایی داره.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 17:3 توسط الناز |

چی بگم؟دوست ندارم بنویسم شنبه رفتیم برف بازی روی یخ! یا مثلا رفتیم صبحانه و نهار و شام رو یه جا با هم ساعت ۵ عصر خوردیم!یعنی خب گفتن ندارن اینا دیگه.همه جا وقتی برف هست ملت میرن برف بازی بعدشم حتما آش میخورن چون تنها چیزیه که بعد از یخ زدگی میچسبه...همین دیگه! اتفاق ناراحت کننده یا شاد کننده هم که نمیفته به سلامتی تا یا بشینم کیلو کیلو آبغوره بگیرم واسه زمستون یا دنیا رو روی سرم بذارم واسه شادی!!!

هممممممممممممممممممممممممین

فکر می کنم انقدر نوشتم که دیگه دلم نمیخواد زیاد بیام و حرف بزنم.حرفام رو بیشتر دوست دارم جمع کنم و به تو بگم!اینجوری حداقل تازه می مونه تا هر وقت که بهت میگم!

نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 23:39 توسط الناز |

اون قبل ترا که نمیشه گفت،همین 2 سال پیش تقریبا شایدم یکم بیشتر دلم میخواست یه روز بشینم باهات چند کلمه حرف بزنم و بهت بفهمونم یا بیشتر راضیت کنم که از خر شیطون بیای پایین و بشی همون دوست سابق. بدون فکر کردن به تمام اتفاقایی که بینمون افتاده...فکرشم انگار نشدنی بود. انگار کن که اون روزا و اون حرفا چسبیده شده بود به اسمت.هرچی هم که بالا و پایین می کردم و میخواستم که بگم تموم شده فایده نداشت! احتمالا برای همین هم هیچ وقت نگفتم بیا همه چیز رو فراموش کنیم و بشیم همون دوستای سابقی که هرازگاهی از حال هم خبر می گیرن و چند کلمه با هم حرف میزنن و میرن دنبال زندگیشون دوباره...امروز اما هرچی نشستم فکر کردم نفهمیدم چرا نمیشده و نمیتونستم تو رو جدا کنم از تمام روزای خوب و بد گذشته! که دلم میخواست گوشی رو بردارم و ازت بپرسم راستی دخترت الان چند سالشه؟! اینبار اما از تو مطمئن نیستم! نمیدونم بازم منو ربط میدی به گذشته یا نه؟!...امروز دوست داشتم گوشی رو بردارم و از آدم این روزای زندگیم برات تعریف کنم، هیچ وقت انگار هیشکی رو نتونستم پیدا کنم که بتونم این همه باهاش راحت حرف بزنم از آدمای زندگیم.تو هیچ وقت هم واقعا اونی نبودی که بشه اسمت رو بغییر از یه دوست معمولی چیز دیگه ایی گذاشت یا بهت یه احساسی غیر از یه دوست معمولی داشت...

دیشب میدونی واقعا انتظار نداشتم جواب بدی، بعد همون 10 دقیقه رو نمیتونستم توی زمان تعریفش کنم.تک تک کلمه هات رو مدام با اون چیزی که تو ذهنم مونده تصور می کردم.مخصوصا این روزا و این ماهها که بیشتر از هر وقتی دلم گرمای تنت رو میخواد و احساس می کنم دارم از ذخیره های نداشته ام برداشت می کنم تا این چند ماه هم تموم بشه.دلم تنگ شده برای خوابیدن توی بغلت روی اون تخت نارنجی...بدون تو انگار دیگه نمیتونم خودمو تعریف کنم.محو میشم.گم میشم.میدونی؟اینو دوست دارم

پ.ن:دلم برای کتاب خوندن تنگ شده.برای دراز کشیدن روی تخت و انار خوردن و کتاب خوندن!

پ.ن:سال 2012 هم با تاخیر مبارک.

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 11:37 توسط الناز |

۲۴ شاید خیلی زیاد نباشه.شایدم خیلی کم نباشه اگه فقط به عنوان یه عدد بهش نگاه کنیم!...۲۴ وقتی زیاد که نه،عجیب دلشوره میندازه به جونم که بشه روزایی که رفته و من چشم به صفحه ی موبایل دوختم واسه روشن شدن..اینجوری شاید از۲۴ سال هم طولانی تر و کِش دارتر بشه.

نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 0:28 توسط الناز |

این که تمام راه ها رو بری و به نتیجه نرسی خب معمولا قانعم نمی کنه.همیشه یه جایی،یه فکر هست که هنوز دنبالش نرفتی برای جوریدن و استفاده کردن...بعد از این همه مدت خب بالاخره پیدا کردم اون راهی رو که انگار وصلم می کنه به تویی که نه تنها این همه دوری(این یکی نمیتونه گله باشه) بلکه تقریبا میشه گفت انقدر درگیری و گرفتار که وقت برای خودت هم نداری به اندازه ی کافی چه برسه به یکی دیگه(اینم گله نیست صددرصد)...حالا این روزا همینجوری که توی خیابون راه میرم و ویترین مغازه ها رو می بینم چشمم به هرچی بیفته که دلم بخواد داشته باشمش میخرمش اما نه برای خودم! بعد انبارش می کنم توی اون پاکت مشکی مربع شکلی که توی کمد گذاشتم...خب اینا قراره همش مال تو بشه...مهم هم نیست که چیه!می تونه یه جفت جوراب باشه یا یه شیء تزئینی یا...گاهی خیلی ارزون.گاهی خیلی گرون.درواقع بی اهمیت ترین قسمتش همین مبلغیه که روش میخوره و پرداخت میشه...

اینجوری انگار که تیکه هایی از تو رو مدام جمع می کنم و کنار هم میذارم تا خلاص بشم از این همه دلتنگی.میتونم بشینم برای تک تکشون داستان سرایی کنم و حتی قول بدم داستان همشون رو برات تعریف کنم تا تو هم یادت بمونه.

 

نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت 23:27 توسط الناز | |

صبح انگاری که همین الان یکی به زور از تو بغلت کشیده باشدم بیرون بیدار شدم.یه جورایی اصلا از اون همه دلتنگی خبری نبود...انقدر نزدیک بودی که یادم نمی امد خواب بودم یا بیدار...امشب مدام دلم میخواد چشمم رو ببندم و ادامه اش رو ببینم.

این آنالیز لعنتی خیلی داره وقتم رو می گیره.یعنی دیوونه شدم و رنگها اونجوری که میخواستم نشده هنوز. ۴ پالت رنگ ریختم دور و همچنان درگیرم.ایشالا که درست میشه!!!

دوست دارم اینجا از چیزایی بنویسم که با هیشکی مشترکش نمیشم.یه وقتایی از یه قسمت کوچیکه یه آهنگ حتی.

نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 23:48 توسط الناز |

فکر می کنم از 4000 بار رد شده.یعنی حتما رد شده.یه جورایی بیشتر از پارسال هم عاشقتم.حتی نه مثل پارسال، متفاوت تر از اون...حالا تو خواه پندگیر خواه ملال!!!!

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 23:46 توسط الناز | |

این ساعتهایی که هستی رو دلم میخواد چسب بزنم به روزایی که نیستی.نه این روزایی که گذشتن بیشتر به روزای نیومده دوست دارم چسب بزنم...نیومده هایی که بیشتر دلم میخواد بسازمشون تا صبر کنم برای ساخته شدنشون...از همین چسبهای رنگی که بیشترش آبی و سبز باشه!...باید همه چی بیاد به اون خونه ی سبز و آبی و قهوه ایی که وقتای دلتنگی دوست دارم لم بدم تو کاناپه ی سبز رنگش و منتظر بشم تا کلید توی در بچرخه...ساعتهایی که هستی رو دلم میخواد به اون خونه چسب بزنم.

نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 0:42 توسط الناز | |

اینجا همه ی روزا مثل همه.هیچ فرقی بین ثانیه هاش هم نیست وای به حال ساعت!...بعد انگار که توی یه دریاچه گیر کرده باشی هی دست و پا میزنی تا شاید تنوع بیاد سراغت و یه چند روزی حال و هوای ثانیه ها رو عوض کنه...

دو هفته پیش بود فکر کنم یا شاید بیشتر که راه افتادم و خیابون های تجریش رو متر کردن و سر زدن به هرجایی که قبلا با تو رفته بودم...بستنی فروشی. بانک سپه.کافی شاپ...انگار که نذر داشتم! هرچی فکر کردم یادم نیومد اون رستوران صدا بلند ونک دقیقا کجا بود! یعنی انقدر حرف زدم که نفهمیدم کجا رفتیم فقط تند تند راه می رفتم تا بلکتم به عقربه هایی که داشتن تند تند حرکت می کردن برسم.

چقدر دلم اون خونه ی دونفره رو میخواد...

نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 23:27 توسط الناز | |

این روزای خودمو بیشتر از همیشه دوست دارم.نه اینکه اتفاقی افتاده باشه یا حتی کسی خبر خوبی بهم داده باشه! فقط دوست دارم این همه تعهدی رو که وادارم می کنه به این همه عاشق بودن...

دوست ندارم بغییر از تو درباره ی هیچ چیز دیگه ایی اینجا بنویسم.

نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت 0:0 توسط الناز |

آخرای جلسه دیدی انگار یدفعه یادت بیاد یه کار مهم داشتی و انجام ندادی؟دیدی انگار یدفعه یه حجم عظیمی از دلشوره که میاد و پخش میشه تو دلت؟.نفهمیدم چه جوری اون شاخ و برگ درخت رو کشیدم و پریدم بیرون.با همون دلشوره از نشدن و اگه نشه هدفون رو چپوندم تو گوشم و سوار تاکسی شدم...کیک و گل رو که خریدم انگار حالم بهتر شد.یه جورایی به زور هی دلم میخواست به خودم امید بدم که حتما میاد...تا رسیدم خونه بساط پیراشکی رو هم راه انداختم و نشستم منتظر خبر!!!.ولی خب خبر اونی نبود که دلم میخواست بشنوم.و دست ز پا درازتر به یه صحبت ۱۵ دقیقه ایی راضی شدم طبق معمول...همین

اشکال نداره من که هنوز دوستت دارم ولی خب خره دلم برات خیلی تنگ شده.یه ذره فقط یه ذره بیشتر باهام حرف بزن.

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 0:30 توسط الناز | |

چهار روزه داره یه ریز بارون میاد.من دارم روز شماری می کنم برای بستن چمدون.تمام ریز ریزهای لازم رو آماده کردم و چیدم گوشه ی کمد.فقط باید این یه هفته هم زودتر تموم بشه تا لباسهامم به این لیست اضافه بشه و سلااااااام فرودگاه!!!

این روزای دونفره ی بارونی خیلی بی رحم ان...انقدر دلم رو برات تنگ می کنن که دست به دامن عکست میشم.

نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 10:9 توسط الناز |

بعضی وقتا کافیه یه نفر یه حرفی بزنه تا قابلیت تنفر رو در من زنده کنه! نمی تونم تظاهر کنم حتی بی تفاوت بودن رو...یه وقتایی یه حرفایی میزنن آدما که تو نه اینکه ازشون انتظار نداری،فقط باور نمی کنی توی این شرایط و این زمان باید بگن و تو بشنوی!...بقیه اش یادم رفت!یعنی مشغول کندن زخمهای باقی مونده ی ابروهام شدم یادم رفت چی میخواستم بگم!!

دلم میخواد یه مدت ننویسم از هیچی

گفتم از الان تبریک نامه ام رو بنویسم اگه همچنان هم دلم میخواست تا اون روز چیزی ننویسم!! خیلی قبل از اینکه به خودت هم بگم.درواقع بیشتر عجله دارم انگار برای گفتنش.نقشه هم تا دلت بخواد کشیدم.خب یک هفته تاخیر انقدرا هم زیاد نیست که مجبورم کنه بی خیالش بشم...شانس این یکی رو از خودم نمی گیرم!...حتی از ۱ ماه قبل کادوت رو خریدم و الان جلوی چشمام توی پاکت سیاهه و هر روز دستمال می کشم بهش تا خاک نگیره!!تقویم رو هم انقدر علامت زدم که عدد ۴ خیلی دیگه دیده نمیشه!!...اووووووووف یه جمله خواستم بگم که اگه تا چهار آبان هنوز دلم میخواست چیزی ننویسم از الان توی این صفحه تولدت رو تبریک یگم....میدونی که به خودت تبریک گفتن مراسم داره به این سادگی و کمی نیست...فقط خواستم بگم مرسی که متولد شدی.اگه خودتو داشتی بیشتر میفهمیدی چی میگم احتمالا...تولدت مبارک عزیز دلم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 23:40 توسط الناز | |

با این همه علامت سوال چی کار کنم؟!هیچ جوابی رو نمیتونم بجورم برای این همه سوال بلند و کوتاه...حتی جوابای خودمم اینایی نیست که دلم میخواد بگم!همین امروز هم انگار دلم نمیخواست بگم وقتی گوشیت زنگ میخوره چقد دلم میخود جواب ندی، نه اینکه چون بعدش میری و پیدات نمیشه! یعنی اینم هست ولی نه انقدر پرنگ که بشه یه دلیل ولی خب اینو گفتم امروز. نگفتم شده برام مثل یه هَوو که تو رو ازم می گیره.نگفتم بعد از اون همه صبر کردن و روزا رو شمردن دلم میخواد با خیال راحت حرف بزنم نه اینکه همه چیزارو تند تند تعریف کنم که نکنه وقت کم بیارم و گوشیت زنگ بخوره و تمام.نگفتم دلم میخواد صداتو بشنوم حتی اگه از هیچی حرف بزنی.هیچ کدوم از اینارو نگفتم!یعنی نمیشه که بگم...چیزی عوض نمیشه با گفتنش جز اینکه احساس نق زن بودن رو مدام بهم تلقین میکنه!که دلم نمیخواد همین چند دقیقه رو با گفتن این حرفا حروم کنم...میدونی؟همه ی اینا بهانه اس.فقط دلم برا تنگ شده.فقط این روزا خیلی بهت نیاز دارم.همین

خوبه که عادی نشدی برام.خوبه که صدات هنوز یه حالیم می کنه.خوبه که هنوز از برنامه ریختن واسه چند هفته ی آینده خسته نشدم.خوبه که هستی

نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 0:37 توسط الناز |

بالشت...

همین یه کلمه به اندازه ی یه مثنوی معنی داره!!!بقرعان

نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 22:44 توسط الناز | |

Design By : Night Melody