من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه
من تورا کافر،تورا منکر،تورا عاصی...کوری چشم تو، این شیطان،خدای من
یه حرفایی هست نگفتنی و ننوشتنی، میتونی با خودت هزار بار بگیشون و حتی هر بار یه کلمه ی جدید شاید هم یه موضوع جدید.مهم اینه که گفتنی نیستن...بعضی وقتا دلت میخواد بگیشون بعد شنونده ولی وقتی شنید دیگه هیچی نگه و حرفشم نزنه!!...بذاره بشه اعترافی که نیاز به گفته شدن داشته و حالا ولی میخواد نادیده گرفته بشه... میدونی؟خیلی وقته دلم میخواد بهت بگم که با همه فرق داری...خیلی وقته دلم میخواد بهت بگم با همه ی سختی های کاری ات چقدر دلم میخواد منتظر اومدنت باشم...خیلی وقته دلم میخواد بهت بگم خیلی خوبه که همیشه نیستی...خیلی وقته دلم میخواد بهت بگم این همیشه نبودنته که نمیذاره تکراری بشی واسم...خیلی وقته دلم میخواد بهت بگم هیچ جایی رو امن تر از آغوشت سراغ ندارم...خیلی وقته دلم میخواد بهت بگم این که همه کَسَم شدی رو دوست دارم...خیلی وقته دلم میخواد بهت بگم اینا رو بشنو و به روم نیار که گفتمشون حتی اگه با زبون بی زبونی هزار بار گفته باشم، هزار بار شنیده باشی!!! پ.ن:من خواب دیده ام قاعدش اینه که باید یه حرفی داشته باشم برای گفتن ولی... اینکه تو با منی و تو وجود من کافیه.میتونه ارزش هر چیزی رو زیر سوال ببره!! یه جاهایی از اس ام اس بازیمون رو خیلی دوست دارم.اونجایی که یه چیزی از تو توی بدنم می مونه... چیزی که واقعیش جرات میخواد و نمیدونم دارم یا نه. همینو هنوز نتونستم بهت بگم! یادمه یه بار بهت گفتم که اگه ازدواج هم بکنم(توش خیلی شَک هست) حتما یه راهی هست که بازم بتونم این تجربه های جنون آمیز رو تکرار کنم با تو!! حالا اما به اون گزینه ی ازدواجم دیگه نیاز ندارم تا بگم حاضر نیستم اون تجربه های جنون آمیز رو تکرار نکنم که هیچ حتی بهش فکر هم نکنم...این روزا آدمی هست که حتی فکرشم باعث میشه نتونم به هیشکی بغییر از خودش فکر کنم...امروز همینجوری که داشتم کانال ها رو بالا و پایین می کردم به حرفایی که 3-4 سال پیش زدم فکر می کردم(حافظه ی شنیداری دارم ابر کامپیوتر)که چقدر هنوزم به گفته هام ایمان دارم!!؛ حداقل 60 درصد حرفامو هنوزم قبول دارم. ساعتهای تنهایی نمیشه اسمش رو گذاشت بیشتر میشه گفت وقتایی که تو ذهنم با خیال خودم حرف میزنم، حرفایی رو میشنوم از خودم که تا حالا نشنیده بودم انگار! بیشتر جرات گفتنش رو نداشتم رو در رو...یه جاهاییش بستگی به آهنگی داره که دارم گوش می کنم اگه شاد باشه گفتگوهام بیشتر رنگ شاد داره! اگر هم غمگین باشه که یه وقتایی حتی اشکمم در میاد...بعد میدونی؟ دوست دارم تمامشون رو برات تعریف کنم حتی اگه خنده دار باشه و مضحک!! هنوز وقتی یادم میاد 10 دقیقه دیر جواب اس ام اس ت رو دادم(گوشی تو جیبم بود و نشنیدم صداشو) از دست خودم کُفری میشم! باورم نمیشه خودم وقتم رو کم کردم!!!! پ.ن:بند اول یه یادآوری از 5/3 سال پیشه! پ.ن:هنوزم دلم اون خونه ی یواشکی سبز رو میخواد.یادته که قول دادی و گفتی مثل اینکه باید یه سوئیت کوچیک پیدا کنی! اگه بشه البته!!! پ.ن:چقدر هی جلوی همه ی حرفا علامت تعجب هست.یعنی همه چیز انقدر غیر قابل پیش بینیه؟ پ.ن:دلم نمیخواد بنویسم.اینجا شبیه ویرانگاه شده(وبلاگستان) هیشکی نبود انگار واقعا! اون همه آدمی که تا چند ثانیه قبلش داشتن راه میرفتن یدفعه انگار ساکت که نه محو شدن! مثل صحنه های یه فیلم که یه نفر هست و بقیه با سرعت نور حرکت می کنن انقدر تند که تو نمی بینیشون حتی؛ فقط چشمم تویی رو می دید که شونه به شونت- دست تو دستت داشتم راه می رفتم و هرازگاهی یه نگاهی به صورتت می کردم تا خیالم راحت بشه که خودتی...اصلا هم مهم نیست که انقدر تند حرف میزدم تا نکنه یادم بره و یه حرفی نگفته بمونه(هرچند انقدر حرف نگفته دارم که بهت بزنم و وقتش اما نمیرسه.) که کم میارم و بعدش نمیدونم باید چی بگم!!!... نیمه ی دوم فروردین هم داره تموم میشه ولی من هر روز اتاقم و مرتب می کنم، دکورش رو جابه جا می کنم انگار که همین الان قراره بگی داری میای! با اینکه میدونم نمیشه و نمیای. تو رو میخوام و تو قلب منی...نه نمیتونی که دل بکنی...تو رو میخوام و نفس به نفس...واسه تو پرمی گیرم تو قفس...هی منو رد نکن...نگو عادت نکن...من به تو می رسم راهمو سد نکن...نرو از دست خسته ام و مست تو شورشی بر پا کن با چشات...نه نگو می رم و پیش تو گیرم و عین یه سایه میام پا به پات...دنیامو تو زیبا کن...امشب و یه رویا کن...من چشمامو می بندم...تو با چشات غوغا کن...تو همیشه با من بمون...این حس و از نگام بخون...تو رویای عشق منی...دوست دارم اینو بدون. پ.ن:یکی منو از پای این آهنگ جمع کنه.له شدم باهاش. پ.ن:دوست عزیزم مرسی که انقدر لطف داری ولی بیشتر دلم میخواد میشد پشت صحنه باشم تا جلوی دوربین. پ.ن:این یکی رو کاشکی بتونی بیای.نشه هم همچنان دیوونتم و بازم صبر می کنم هرچقدر که باید. حالا که 10 روز ازش گذشته هم دلم نمیخواد بنویسمش! فکر کنم طولانی ترین سکوتی بودی که جارت نزدم برای هیشکی تا امروز. نمیدونم خوبه یا نه که هنوز عادت نکردم و بازم قلبم تند تند میزنه برای دیدنت!...هیچی اونقدر زیاد نبود که بگم هنوز آروم نفس می کشم و به عقربه ها اجازه میدم آروم برن!!! از همین الان بازم منتظرم تا فرصت ها رو بجورم برای دیدنت...حتی نمیدونم اینی که دارم میگم منظورمه یا نه... حتی شاید یادت هم نمونده باشه ولی همون لحظه دلم خواست برگردم و سفت بغلت کنم.منتظرم اول به خودت بگم بعد بنویسمش!! از این به بعد جایی که قراره بریم و یه چیزی بخوریم رو من انتخاب می کنم.همین دوباری که شما دستور دادین واسه هفت پشتمون کافیه واقعا. تعطیلات خوبی بود فکر کنم.یعنی خب مگه سفر هم بد میشه؟!حتی سرمای شمال هم خودش به اندازه ی کافی خوب هست وقتی که شب توی جنگل که نمیشه گفت کنار جاده ی سرولات آتیش روشن کنی حتما خوش میگذره با قلیون و چایی. نیستم.مال جمعهای اینجوری نیستم.هرچی میخوام خودمو مچ کنم با این جور دور هم بودنا اصلا انگار نمیشه.همیشه آخرش از رفتنم پشیمون میشم...نمیدونم شاید اشکال از خودمه که برام مهمه آدمایی رو که برای اولین باره می بینم یه ذره امید داشته باشم به خاطر منی که تازه واردم ادب و نزاکت رو رعایت کنن!! که مثل انگل یکی مدام بهت آویزون نشه و فکر نکنه تو هم باید همون رفتار سخیفی رو بکنی که اون...نمیدونم چه جوری میشه یه عده آدم نتونن بفهمن نباید هر حرفی رو توی جمعی که چندتا خانم نشسته بزنن از اون بدتر نمیدونم چرا دخترا از این نوع حرف زدن ناراحت که نمیشن هیچ تازه هر هر میخندن!!!...مطمئنم دیگه پام رو توی همچین جمعهایی نمیذارم. سخت نیست فهمیدن اینکه چرا هنوز هم وقتی صدات رو میشنوم یه حال خوبی میشم و دلم برات غنج میزنه...این مقاومت برای تکراری نشدن رو دوست دارم.بیشتر از هر وقت دیگه ایی به بودنت و داشتنت افتخار می کنم و به انتخابم آفرین میگم. پ.ن:هشتم مارچ رو به تمام زنایی که زیبایی زن بودن رو درک کردن تبریک میگم. حرف دلمو میگم یکی از همین روایی که خیلی هم دور نیست.شاید چند روز دیگه!شاید چند ماه دیگه...بالاخره میگم حرفی رو که چندماهه انقدر با خودم دوره اش کردم که بند بندش رو لمس می کنم...میگم،یکی از همین روزا.شاید وقتی که سرم رو گذاشتم روی سینت تا خیالم راحت بشه از بودنت. شبایی که نصف شب که نمیشه گفت طرفای صبح میری خونه و من میتونم صبح ش صدات رو بشنوم.خوابم نمی بره...بعد میشینم مثل الان یه لیست از حرفایی که میخوام بگم رو می نویسم تا یادم نره حتی یه دونش!!... نشستم آرشیوی رو که نگه داشتم کشیدم بیرون و شروع کردم به خوندن.یه جاهایش حالم بهم خورد از لوس بازیایی که نمیدونم چرا و به چه علت بهشون خندیدی حتی! و نزدی تو دهنم!!خب آخه اگه من بودم صد در صد یه حرفی میزدم و نمیذاشتم حناق بشه تو گلوم...الخ،الان میدونم باید آب آناناس کنار دستت باشه حتما.شیر هم که دوست داری.الویه رو هم من دوست دارم تو هم مجبوری دوست داشته باشی!!! آقای راننده ی محترم لطفا حواست باشه نفسِ منه که داری میرسونیش. امروز اون تلفن سر ظهر یادم انداخت که خیلی وقته نگفتمت برای هیشکی.دلم خواست یه جفت گوش مفت گیر بیارم و بشینم هی براش از تو بگم و اون هی صورتشو هی کلمه هاشو جوری نگه که یعنی خفه شم و دیگه ادامه ندم!!! بین اون همه مسائل مهمی!!! که پشت سر هم میشکافتم اون ته دلم انگار میخواستم ثابت کنم(به خودم) که هیشکی نمی تونه ذهنمو منحرف کنه از تویی که فکرت شده همراه همیشگیم...(طبق معمول این پاراگراف ناقصه ولی نمیدونم چه جوری باید تمومش کنم!) دارم فکر می کنم یه لباس بپوشم با یه ساپورت یا همون لباس رو بپوشم با شلوار؟اینو فقط تو میفهمی و من! اصلا واسه همینه که نوشتمش. پ.ن:این سلکشن های آهنگ رو انگار خود خدا میفرسته توی این روزایی که دیگه آهنگها حسابی تکراری شدن. پ.ن:جالبه.ولی امروز با اون تلفن سر ظهر نمیدونستم باید چی کار کنم! مدام در حال کش مَکش بودم که آیا می تونم بازم حرف بزنم یا باید زود قطع کنم!!ولی من خب زود قطع نکردم.یعنی اینبار حداقل دلم نمی خواست. جدایی. اصغر فرهادی.پیمان معادی. لیلا حاتمی.اسکار هم مال خودمون شد...مرسی آقای فرهادی به خاطر تمام حرفای قشنگی که زدی...خوشحالی و افتخار رو نمیشه توی همین چند جمله خلاصه کرد و گفت...شاید حداقل توی فرهنگ بتونیم سرمون رو بالا بگیریم و بگیم که ایرانی هستیم با یه تمدن بزرگ و کهن... فقط باید ۱۹ روز دیگه صبر کنم.انگار که کش گذاشتن توی روزا که انقدر کش میان و نمیذارن برسم به آخر سال.صبر و تحمل هم مفهومشون رو از دست دادن انگار!! حق میدم به بند بند وجودم حق میدم انقدر ولع داشته باشن برای بلعیدن ساعتهای بودنت.انقدر که میتونم افسانه ها بگم از این صبر و انتظار و دوری!!! شبیه ثانیه شمار یا مثلا کنتور برق!!(حالا چرا برق رو هم نمیدونم).همینجوری هی روزایی که میرن رو خط میزنم.شبها بجای خواب از در و دیوار مغزم فکر بالا میره!...بعد همین چند شب پیش که مدام دنبال یه راه بدردبخور و کم دردسر می گشتم آنچنان فکر خبیث و رذلی به ذهنم رسید که دلم میخواست خودمو بغل کنم و هزار بار ببوسم!!! انقدر عجله دارم که از همین الان اون پلیوری رو که خریده بودم رو کادو گرفتم و یه پاپیون حصیری هم بهش زدم و گذاشتمش توی پاکت خاکستری- صورتی که کنار گذاشتم!!!.نمیدونم من بیشتر عجله دارم یا ثانیه شمار برای رسیدن و رد کردن عددهای ساعت! دوستت دارم خیلی زیاد.میدونم میدونی فقط فکر می کنم به اندازه ی کافی بهت نمیگم. همشو راست می گفتم.دیشب یدفعه یادم اومد که عینک هم میزنی!!!نشد اون حرفایی رو بگم که میخواستم.حتی نمیخواستم بگم اگه میگفتم برو بخواب خوشحال میشدی و زود قبول می کردی!! یعنی واقعا این چیزی نبود که میخواستم بگم.هدفم یه چیز دیگه بود که شاید عجیب و غریب ولی خب رسیدم به اونی که میخواستم حتی با سوالی که نمی خواستم این جوری بپرسم.سوال هم نبود درواقع که بیشتر شبیه یه گفتگوی ساده و روتین بود. تو رو می بینم و هول می کنم. همه چی رو تحمل می کنم. تو خیالم آخه مال منی.تو که فقط تو خیال منی. واسه دیدن تو دنیا رو بهم می ریزم.دیگه راهی نموند. بیا پیشم عزیزم. اگه عاشق مثل دل من دل تو.اگه دوست داری حتی یه ذره منو. اگه حس منو تو هم حس می کنی چی میشه یدفعه بگی مال منی...نذار تنها بمونم. بیا آروم جونم. دیگه بی تو نمی تونم. ببین ابری چشمام. بذار دست توی دستها. قدر دنیا تو رو میخوام...اگه حواس تو پیش منه.اگه چشمات بهم زُل میزنه. اگه تو هم به من فکر می کنی. چرا میخوای بری دل بکنی...آخه چشمای تو بخدا دروغ نمیگه. منو دوست داری خب. بگو یه بار دیگه. اگه عاشق مثل من دل تو اگه دوست داری حتی یه ذره منو. اگه حس منو تو هم حس می کنی چی میشه یدفعه بگی مال منی...نذار تنها بمونم. بیا آروم جونم. دیگه بی تو نمی تونم. ببین ابری چشمام. بذار دست توی دستها. قدر دنیا تو رو میخوام. منو از پای این آهنگ جمع کنه یکی پ.ن:لطفا از این به بعد چیزای خوب برام آرزو کن نه زاهدان!!!!...دیواری کوتاه تر از تو فعلا گیر نیاوردم. همیشه از یه جایی شروع میشه.خیلی مهم نیست چه جوری یا کجا! یه وقتایی توی مهمونی یا سرکار یا حتی اینترنت...همه ی اینا میشن یه بهانه برای یه شروع تازه و نو، اول با آزمون و خطا توی رفتارهای همدیگه بعد با پرسیدن سوالایی که شدن یه علامت سوال بزرگ. بعد یواش یواش فکر می کنی که خوب میشه اگه یکم بتونی دوستش داشته باشی...لذت بخش میشه دیدن و کنار هم قدم زدن دست توی دست هم! کم کم به بعدش هم دیگه فکر نمی کنی و دلت میخواد ثانیه های بودنش رو ببلعی و هواش رو پُک بزنی توی ریه هات...همین میشه که تا به خودت میای میبینی داری خلاصه میشی تو وجود آدمی که فکر هم نمی کردی تا اینجا همراهت بیاد... میدونی؟وقتی توی خیابون بین اون همه شلوغی قدم میزنی دلت میخواد مثلا فلان لباس رو که دیدی و خوشت اومده رو بخری تا وقتی می پوشه زیبایی اش رو با چشم خودت ببینی...همین میشه که یه خروار خنضر پنضر جمع می کنی و اسم هم روشون میذاری یا شاید اگه کسی ازت بپرسه میتونی یه داستان هم از هرکدوم تعریف کنی...من به این میگم دوست داشتن تو اما شاید یه جور دیگه تعریفش کنی. پ.ن:این داستان کتابیه که واسه پروژه تصویرگری کردم(چه غلطا)! یه جورایی تعریف خودمه از حالای خودم. عادت نمی کنم به این ماهی یه بار حرف زدن! الان هم همین که دارم می نویسم چشمم مدام به مسنجره شاید چراغت روشن بشه با اینکه میدونم گفتی انقدر سر نزدی که پسوردشم یادت رفته.عادت کردم روی اسمت نگهش دارم و زیر چشمی نگاه کنم ببینم خبری میشه یا نه؟!...حالا این روزا عددهای تقویم رو میشمارم تا برسم به ۲۸ اسفند...انگار که اگه تعطیلات شروع بشه تو هم مال من میشی!یا شاید فکر می کنم کمتر دلم تنگ میشه!...اون چیزی که عوض نمیشه اما همین داستان ندیدن و نشنیدن و منتظر موندنه! که هنوزم ازشون خسته نشدم. خب باید یه حس خاصی داشته باشم! یعنی قاعد اش اینه دیگه!! ولی هرچی می گردم هیچی پیدا نمی کنم که بشه بهش گفت احساس خوشحالی یا ناراحتی یا بی تفاوتی حتی!!...گیرم که مثلا ۲۷ سالگی هم تموم شد و شدم ۲۸ ساله، خب بعدش چی؟ سال دیگه هم این ۲۸ حتما میشه ۲۹ خب اگه زنده باشم البته و ریق رحمت رو سر نکشیده باشم(دور از جونم البته و خدا نکنه)...بعله دیگه ۲۸ ساله شدم و الان هم باید شمع ها رو فوت کنم تا صد سال زنده باشم!!!!! سلام ماه من.مرسی که اولین روزت رو با این برف زیبا شروع کردی...همیشه اینجوری تازه و نو و قشنگ بمون لطفا... ببین شنیدم چی گفتی ها.فقط چون مجبور بودی زود قطع کنی حرفی نزدم و بی خیالش شدم ولی خب گفتی زیرش نمیتونی بزنی...حالا گیرم که قول هم ندادی و گفتی شاید ولی خب همینم خیلی خوبه یعنی خب یکم امیدواری می مونه تا آخر هفته بالاخره. قصه ی خاله پیرزن.همونی که یه خونه داشت قد یه غربیل.یه دل داشت قد یه دریا رو ممکن نیست کسی نشنیده باشه یا نخونده باشه...یادش بخیر اون زمان که توی کانون پرورش فکری کودکان وول می خوردم هزار بار این داستان رو خوندم...حالا دیروز یه کتاب دیدم به اسم خاله پیرزن...با این تفاوت که گاو داستان رو حذف کردن چون احتمالا اون قسمت شیر دادنش ممکنه حال جماعت ذکور رو دگرگون کنه! گنجشکک اشی مشی هم شده گنجشکک اشین مشین که فکر کنم اداره ی ثبت احوال به اسمش گیر داده و مجبورش کرده تا شناسنامه اش رو عوض کنه!!! هیچ حواست هست این روزا خیلی داره طولانی میشه نبودنت؟هیچ حواست هست همیشه یه عالمه حرف نزده می مونه؟هیچ میدونی انگیزه ای ندارم وقتی نیستی برای هیچ کاری؟هیچ میدونی خیلی دلم برات تنگ شده؟ برای اولین بار دیشب بساط خوابیدنم رو انداختم روی کولم و پای تلویزیون خوابیدم.اصلا هم لازم نشد موبایل زنگ بزنه و بگه ساعت۳:۳۰ نصفه شبه خودم خودکار بیدار شدم...اولش خب با فرش قرمز شروع شد و اون وسطا با اینکه هی دلم غنج میزد واسه لباسای بلند و دنباله دار اما چشمم اضغر فرهای رو می جورید وسط اون همه جمعیت...خداییش انقدر زجر آور هم تا حالا ننشسته بودم پای تی وی که هدفون توی گوشم باشه تا مبادا کسی از خواب بیدار بشه!!!...بیشتر از اون تا حالا انقدر مدونا رو دوست نداشته بودم! اون نفس توی سینه حبس وقتی که اون همه ستاره ی هالیود هم اونجا مدعی نشستن و تو دلت نمیخواد انگار نفس بکشی تا وقتی که اسم جدایی نادر از سیمین رو بشنوی! دقیقا میشه اوج انفجار شادی و خوشحالی از دیدن اضغر فرهای و پیمان معادی روی اون سن با شکوه و شَکیل...همین میشه که وقتی نمیتونم داد بزنم دست و پا پرت می کنم هوا و واقعا گریه ام گرفته بود و مدام اشک هام رو پاک می کردم و خودمو باد میزدم که از هیجان داغ شده بودم...فستیوال معرکه ایی بود این بار برای بیشتر ایرانی های هنر دوست... پ.ن:واقعا متاسفم که هیچ کدوم از شبکه های ایرانی داخلی حتی یه اشاره ی خشک و خالی هم نکردن به این جایزه.
که ترانه های بیداری
به میلادی دوباره می رسند
عشق در راه است
من خواب دیده ام
عشق در راه است و تو را
ضیافت آغاز چشم به راه است
دیر نخواهد شد
می دانم
می دانی
سه روز دیگه میشه یک ماه.این دلِ منه که مثل لباسشویی مدام بالا و پایین میره از نگرانی. از این همه بی خبری. همین الان اس ام اس صدا قشنگ رسید.معلومه دیگه وقتی آهنگ شادمهر هم توی گوشم باشه دیگه اشکهام همینجوری میان بدون اینکه حتی بتونم جلوشون رو بگیرم.
| Design By : Night Melody |


