من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه

من تورا کافر،تورا منکر،تورا عاصی...کوری چشم تو، این شیطان،خدای من

جاده چالوس...من...صدا قشنگ...تونل...صد کرج...رستورن ارکیده.

بیشتر از این دوست ندارم مشترکش بشم با هیشکی.

پ.ن:دانشگاه قبول شدم.مهر امسال میرم میشینم سر کلاس های تدوین و فیلمسازی دانشگاه تهران!

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۱ساعت 21:24 توسط الناز | |

افتاده ام روی دور تند کتاب خواندن بعد از یه وقفه ی یه ساله تقریبا...حالا کتابخانه ی کوچیکم جا ندارد و باید جایگزینش کنم با یک نمونه ی بزرگتر احتمالا!!...تصمیم گرفته ام هیچ کتابی به دیگری ندهم.حتی صمیمی ترین و مطمئن ترین دوستانم.تجربه ی قدیمی ثابت کرده قرض دادن و قرض گرفتن کتاب حاصلی جز خرابی و پشیمانی نداشته برایم...خرابی از آن جهت که کتاب نازنینم به تاراج رفته و پشیمانی هم از اینکه چرا این کتاب نباید جا خوش کند درون کتابخانه ی خودم...حالا می توانم ادعا کنم کلکسیونی دارم از نوشته های رومن گاری- آلبر کامو- کافکا- یوستین گوردر- هانریش بل- آلبا دسیس پدس و...الخ به دلیل ارادت عجیبی که به رومن گاری دارم چند خط درباره اش دوست دارم بنویسم:

رومن گاری با چهارنام مختلف داستان نوشت،دوبار جایزه ی گنکور برد، تا پایان عمرش به ژنرال دوگل وفادار ماند و هیچ گاه نتوانست خاطره ی فداکاری های خارق العاده ی مادرش را از یاد ببرد. در سالهایی که بسیاری پایان خلاقیت ادبی او را اعلام کردند، با یکی از نامهای مستعارش داستان نوشت و حیرت همان منتقدانی را برانگیخت که دیگر آینده ی ادبی برایش متصور نبودند.به خصوص رمان زندگی در پیش رو که با نام مستعار امیل آژار چاپ شد. در نامه ی خودکشی اش تنها یک جمله را نوشت:(( خیلی خوش گذشت.ممنون و خداحافظ.))

دیشب توی خواب بود به گمانم که حرف میزدیم! داشتم می گفتم دلم برایت تنگ شده و این یک هفته ی آخر انگار قرار نیست تمام شود.حرفی نزدم از جسمی که دلش برایت پر می کشد.نمیشود خب!گفتنش هم حاصلی جز حسرت و افسوس ندارد.از این قسمت بودن انگاری که باید فاکتور گرفت!!!...چقدر روز به روز عاشقم برای تو.

توی این قرارهای دوره ایی دوستانه دیروز قرعه به اسم رستوران کاکتوس افتاد.کباب بره ی دلچسبی داشت.باید که قراری برنامه ریزی کنم اگر تو آمدی حتما یک سلامی به این کاکتوس بکنیم.

پ.ن:من مردها رو دوست دارم.سرو کله زدن باهاشون لذت بخشه.اینکه بفهمی کی باید حرف بزنی باهاشون و کی تنهاشون بذاری واقعا جذابه.به خصوص مردایی که مجبور نباشی خودتو بهشون بشناسونی.همونایی که با اولین برخورد قادرن کشفت کنن!...همونایی که صبر می کنن تا تو اعلام نیاز کنی!

نوشته شده در سه شنبه ششم تیر ۱۳۹۱ساعت 11:37 توسط الناز | |

Design By : Night Melody