من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه
من تورا کافر،تورا منکر،تورا عاصی...کوری چشم تو، این شیطان،خدای من
یه روزایی که برای خیلی ها یکی دیگه از روزای کسل کننده ی هفته اس برای بعضی ها ولی یکی از روزایه که قراره بره توی خاطراتشون.امروز 10/5/92 از همون روایی بود که قراره بره اون کنج ذهن و خاطره بشه.فقط و فقط برای اینکه تو هم توش بودی...فقط و فقط به خاطر اینکه سرم و گذاشتم روی شونت...فقط و فقط به خاطر اینکه تمام راه انقدر نگاهت کردم تا شاید تلافی کنم اون همه ندیدنت رو...دقیقا همین وقتا می فهمم چقدر دوستت دارم. گاهی برای او چیزهایی می نویسی بعد پاک می کنی، پاک می کنی او هیچ یک از حرف های تو رانمی خواند اما تو تمام حرف هایت را گفته ای. گفتن بعضی حرفا که هیچ،شنیدنشون هم بار مسئولیت رو خالی می کنه روی دوشِت!!بعد تو می مونی و کلمه ای که دوست داشتی بشنوی ولی حالا با شنیدنش سردرگمی چنبره میزنه دورت به قصد کشیدن شیره ی وجودت...عجیب ان این حرفا.این واژه های کلمه شده ایی که اندازه ی یه کتاب چندصد صفحه ایی معنی.امید و آرزو با خودشون یدک می کشن. عشقمی.میدونستی؟ همین روزایی که نصفه نیمه هستی یه حال خوب، یه شروع آروم چنبره میزنه روی روزم...این یک ماهی که نبودی یه خلع به عمق همه ی حرفای نزده مدام دور و برم پرسه میزد. حالا اما تنها چیزی که میخوام شنیدنته نه گفتنم. میدونی؟خیلی وقته دلم میخواد بهت بگم که با همه فرق داری...خیلی وقته دلم میخواد بهت بگم با همه ی سختی های کاری ات چقدر دلم میخواد منتظر اومدنت باشم...خیلی وقته دلم میخواد بهت بگم خیلی خوبه که همیشه نیستی...خیلی وقته دلم میخواد بهت بگم این همیشه نبودنته که نمیذاره تکراری بشی واسم...خیلی وقته دلم میخواد بهت بگم هیچ جایی رو امن تر از آغوشت سراغ ندارم...خیلی وقته دلم میخواد بهت بگم این که همه کَسَم شدی رو دوست دارم...خیلی وقته دلم میخواد بهت بگم اینا رو بشنو و به روم نیار که گفتمشون حتی اگه با زبون بی زبونی هزار بار گفته باشم، هزار بار شنیده باشی!!! این روزا وقتی شمس العماره نگاه می کنم مدام تو ذهنم رژه میری.منتظرم بیای تا بهت بگم.
نمیدونم چند روزه اینجا سر نزدم.حوصله اش رو هم دیگه ندارم. اتفاقی هم نیفتاده که بخوام بگم.فقط امتحانای پایان ترمه و منم که زرررررررنگ نشستم درس میخونم.همین. دقیقا یه هفته ازش گذشته. جمعه ی هفته ی پیش ساعت ۳ بود که خونمون رو افتتاح کردیم(من و صداقشنگ)...بعد از این به بعد هرجای اتاقم رو که نگاه کنم هی یادش میفتم. نه! هنوز عادت نکردم به این نبودنهای پر از دلواپسی. مگه میشه بگی توی جاده ایی و من شب راحت بخوابم.مگه میشه یه هفته نبودنت طول بکشه و من هزار بار نمیرم از دلواپسی. مگه میشه اسمت روی گوشی بیفته و لب من به خنده باز نشه!!...گفتی هنوز عادت نکردم یعنی،نه هنوز عادت نکردم. خونه ی مشهد هم فروش رفت و تا دی ماه توی خونه ی جدیدمون که کلیدش الان کنار دستمه مستقر میشیم... همین دیشب بود سر کلاس کادربندی وقتی که استاد داشت حرف میزد من هی نگاش می کردم و هی نیشم باز می شد.استادی که تا هفته ی قبل ازش بدم میومد حالا ،درست همین دیشب هی دوستم میومد براش.وسط تاریکی کلاس و مستند تاریخ سینمای ایران هی فکر می کردم چرا این همه دوستم اومده براش و یدفعه فهمیدم که بعله.استاد گرامی یه شدت شبیه صدا قشنگه و من تا حالا نفهمیده بودم!!! این روزا توی دانشگاه، سر همه ی کلاسها دونه دونه حرفای استادها رو قورت میدم و لذت می برم. حتی وقتی یه خروار کار و تکلیف میریزن روی سرمون بازم ذوق مرگ میشم.بعد بقیه ی بچه ها نمیتونن بفهمن چرا! هیچ میدونی با اینکه انتظار و ندیدنت تغییر نکرده من بیشتر از قبل برات عاشقم؟هیچ میدونی منتظرم تا یه روز صبح خالی گیر بیاریم و بریم اونجایی که خیلی وقته دلم میخواد دو نفری بریم؟ پ.ن:دلم میخواد این فیلم نامه ام رو اگه استاد تایید کرد بیشتر روش کار کنم و سال دیگه شایدم دو سال دیگه بسازم بفرستم برای جشنواره ی سینما حقیقت. خیلی روز گذشته و این صفحه رو باز نکردم حتی ببینم چه خبر بوده!انگیزه ایی هم نداشتم خب. روزام شلوغ تر از اونی شده که دلم بخواد وقتم رو بذارم برای روزمره نگاری مثل گذشته...این روزا انقدر فیلم نامه و سکانس و پلان به پلان می نویسم که حوصله ایی برای دوباره نوشتن نمی مونه. این روزا خانه ی سبز رو که می بینم بدون اینکه بخوام بغضم می گیره و اشکم سرازیر میشه و یادم میاد چقدر دلم برای بابام تنگ شده.اصلا خانه ی سبز و به خاطر خسرو شکیبایی نگاه می کنم که عجیب شبیه بابامه! چند روز دیگه تولد صدا قشنگه و خوشحالم که امسال رو می تونیم با هم جشن بگیریم...بیشتر از اون دلم میخواد ببینم از هند چی برام آورده! من که لباس هندی میخوام ولاغیر!!!...حواست باشه به اون چَشمی که دو شب پیش ساعت ۱۲:۲۸ دقیقه گفتی ها.یادم می مونه چون دلم نمیخواد یادم بره و فقط مدام حرفشو بزنیم. قطعا مشهد سکوی پرتاب من به سمت هنر بود.شاید بد هم نشد هفت سال زندگی رو تجربه کردن توی این شهر با آدمهاش...دوست ندارم فکر کنم اگه با منوچهر اسپهبدی و کلاسش آشنا نمی شدم و چهار سال با محیط آموزشیش زندگی نمی کردم الان کجای زندگی بودم!!! قطعا دلم برای طرقبه و سفره خونه هاش، شاندیز و رستوراناش، سجاد و پاساژ گردی هاش، سجاد و رستوران میلانش، سجاد و نمایشگاه هاش، جگرکی های کله ی سحر، کله پاچه ایی ها و از همه مهمتر دوستای خوبم تنگ میشه...الخ، پرونده ی مشهد هم امشب ساعت ۲۳ با پرواز معراج بسته میشه و باید دست تکون بدم برای این شهر از دور. دیگه حتی لحن صدات رو از پشت اس ام اس هم میتونم بشنوم.ولی یادم نمیاد کی اینجوری بلدت شدم.یاد گرفتمت...اصلا من کی اینجوری عاشقت شدم؟هیچ تاریخی رو نمیتونم بجورم براش!!!بیشتر وقتا خیال می کنم از همون اولی که نه به بار بود نه به دار دوست داشتم که من عاشقت باشم...شاید! اتاقم بهم ریخته. از برچسبها و عکسها و نوشته های روی در و دیوار دیگه خبری نیست. کامپیوترم هر تیکه اش یه جاس و میزش هم تیکه تیکه توی کارتن! خونمون خیلی بوی رفتن گرفته.انگار وقتی حرف میزنیم هم صدا می پیچه توی دیوارها...با اینکه هیچ وقت این شهر رو دوست نداشتم حالا ولی وقتی دارم کاغذامو توی کارتن میذارم، کتابهامو دستمال می کشم و دونه دونه میچینم بغضم می گیره!! هم خوشحالم هم ناراحت. سه هفته ی دیگه باید خداحافظی کنم با کلاس و دوستام و استادم. این قسمتش از همه سخت تره... امسال تمام نشده های دو سال قبل رو جبران می کنم.همه ی فاصله شاید یه تاکسیه از مینی سیتی تا تجریش. پ.ن:دامنش شد خوابگاه رفتار من عادى است ۱-این بعدازظهرای گرم تابستونی که صدای قار قار کولر ریتم آشنای ساعتهایه که هم رفتن هم دارن میان. همین ساعتهایی که صدا از هیچ جنبنده ایی درنمیاد و هرکی سرش رو کرده توی لاک خودش! دوست دارم دراز بکشم روی تخت، لپ تاپ رو بذارم روبه روم و هدفن به گوش شطرنج بازی کنم...آرامش عجیبی داره انگار این ساعتهای تنهایی که مال خودم کردمش دور از همه ی درخواستهای جورواجور... ۲-داشتم آنتی ویروس رو آپدیت می کردم که چشمم خورد به وبلاگ پشت هیچستان اون گوشه ی سمت چپ همین صفحه ی سفید. دلم براش خیلی تنگ شد.اون قبلترا که هنوز بودن و می نوشتن دوستای قدیمی جای بهتری بود بلاگستان. ۳-از این فکرای مدت داره.از همینا که هرچی بیشتر بهش فکر کنی، بیشتر میشه براش نقشه کشید و پر و بال داد بهش...شاید یه فکر نو و تازه هم نباشه(که نیست)ولی هنوز دوست دارم داشته باشمش و مدام دکورش رو تغییر میدم تا بالاخره اونی بشه که راضیم می کنه...یه ترکیبی از سبک مدرن و کلاسیک...دوست ندارم سنت رو توش دخیل کنم، اونجوری چنگی به دل نمیزنه.این وسط فقط ترکیب رنگ قهوه ایی و سبزه که ثابته همیشه. ۴-هربار که دربارش حرف میزنیم یه تصویر جدید میسازم براش.دوست ندارم توی حرف هم تکرار یقش رو بگیره و بچسبونتش به سینه ی دیوار و گلوش رو فشار بده. ۵-اینکه منتظرم یه رج تازه از زندگیم رو ببافم خیلی عجیب نیست.رنگهاش ولی هنوز انتخاب نشده! مدام میذارمشون کنار هم تا ببینم ترکیب کدوم با کدوم شَکیل تره...هرچند که اینا همشون یه مشت فکرن که تا اجرا نشن معلوم نمیشن... ۶-به قول پروانه چرتهای منو به پرتی خودتون ببخشید. حالا دیگه باید یکم صبر کنم تا یادم بیاد این صدا مال کی بوده...انگار خوشحالم می کنه همین فراموشی. یک لحظه خالی نمیشم از هوس تنت...از خیس کردن سر تا پای بدنت...انگار ذهنم یه میل بافتنی دستش گرفته و بدون توقف یکی از رو میزنه یکی از زیر...رو، طرح اندام تو! زیر، طرح اندام من! نقطه ی اوجش گره زدن این دوتا به همه...همون وقتی که چشمهای من بی اراده بسته میشه و لحظه ی بعد ولی به برق چشمهات خیره میشه...هنوز کاموا تموم نشده.هنوز صدای ناله به گوش می رسه. جاده چالوس...من...صدا قشنگ...تونل...صد کرج...رستورن ارکیده. بیشتر از این دوست ندارم مشترکش بشم با هیشکی. پ.ن:دانشگاه قبول شدم.مهر امسال میرم میشینم سر کلاس های تدوین و فیلمسازی دانشگاه تهران! افتاده ام روی دور تند کتاب خواندن بعد از یه وقفه ی یه ساله تقریبا...حالا کتابخانه ی کوچیکم جا ندارد و باید جایگزینش کنم با یک نمونه ی بزرگتر احتمالا!!...تصمیم گرفته ام هیچ کتابی به دیگری ندهم.حتی صمیمی ترین و مطمئن ترین دوستانم.تجربه ی قدیمی ثابت کرده قرض دادن و قرض گرفتن کتاب حاصلی جز خرابی و پشیمانی نداشته برایم...خرابی از آن جهت که کتاب نازنینم به تاراج رفته و پشیمانی هم از اینکه چرا این کتاب نباید جا خوش کند درون کتابخانه ی خودم...حالا می توانم ادعا کنم کلکسیونی دارم از نوشته های رومن گاری- آلبر کامو- کافکا- یوستین گوردر- هانریش بل- آلبا دسیس پدس و...الخ به دلیل ارادت عجیبی که به رومن گاری دارم چند خط درباره اش دوست دارم بنویسم: رومن گاری با چهارنام مختلف داستان نوشت،دوبار جایزه ی گنکور برد، تا پایان عمرش به ژنرال دوگل وفادار ماند و هیچ گاه نتوانست خاطره ی فداکاری های خارق العاده ی مادرش را از یاد ببرد. در سالهایی که بسیاری پایان خلاقیت ادبی او را اعلام کردند، با یکی از نامهای مستعارش داستان نوشت و حیرت همان منتقدانی را برانگیخت که دیگر آینده ی ادبی برایش متصور نبودند.به خصوص رمان زندگی در پیش رو که با نام مستعار امیل آژار چاپ شد. در نامه ی خودکشی اش تنها یک جمله را نوشت:(( خیلی خوش گذشت.ممنون و خداحافظ.)) دیشب توی خواب بود به گمانم که حرف میزدیم! داشتم می گفتم دلم برایت تنگ شده و این یک هفته ی آخر انگار قرار نیست تمام شود.حرفی نزدم از جسمی که دلش برایت پر می کشد.نمیشود خب!گفتنش هم حاصلی جز حسرت و افسوس ندارد.از این قسمت بودن انگاری که باید فاکتور گرفت!!!...چقدر روز به روز عاشقم برای تو. توی این قرارهای دوره ایی دوستانه دیروز قرعه به اسم رستوران کاکتوس افتاد.کباب بره ی دلچسبی داشت.باید که قراری برنامه ریزی کنم اگر تو آمدی حتما یک سلامی به این کاکتوس بکنیم. پ.ن:من مردها رو دوست دارم.سرو کله زدن باهاشون لذت بخشه.اینکه بفهمی کی باید حرف بزنی باهاشون و کی تنهاشون بذاری واقعا جذابه.به خصوص مردایی که مجبور نباشی خودتو بهشون بشناسونی.همونایی که با اولین برخورد قادرن کشفت کنن!...همونایی که صبر می کنن تا تو اعلام نیاز کنی!
همین 5روز پیش اولین فیلم مستندمون رو ساختیم و لذت بردیم.
بعد از 5 ماه فردا بالاخره صدا قشنگ و می بینم.نتیجه ی اخلاقیش هم این میشه که کلاس تحلیل ساختار برنامه های تلویزیونی تعطیل.
نوشتم لال نمرده باشم.
خستگي
اين چنين شد آغاز
دلبستگي
برچسبها: رفتن, رسیدن
اما نمى دانم چرا
اين روزها از دوستان و آشنايان
هر كس مرا مى بيند
از دور مى گويد: اين روزها انگار
حال و هواى ديگرى دارى
اما
من مثل هر روزم
برچسبها: واگویه, پشت هیچستان
برچسبها: هوس
| Design By : Night Melody |
