من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه

من تورا کافر،تورا منکر،تورا عاصی...کوری چشم تو، این شیطان،خدای من

اتاقم بهم ریخته. از برچسبها و عکسها و نوشته های روی در و دیوار دیگه خبری نیست. کامپیوترم هر تیکه اش یه جاس و میزش هم تیکه تیکه توی کارتن! خونمون خیلی بوی رفتن گرفته.انگار وقتی حرف میزنیم هم صدا می پیچه توی دیوارها...با اینکه هیچ وقت این شهر رو دوست نداشتم حالا ولی وقتی دارم کاغذامو توی کارتن میذارم، کتابهامو دستمال می کشم و دونه دونه میچینم بغضم می گیره!! هم خوشحالم هم ناراحت. سه هفته ی دیگه باید خداحافظی کنم با کلاس و دوستام و استادم. این قسمتش از همه سخت تره...

امسال تمام نشده های دو سال قبل رو جبران می کنم.همه ی فاصله شاید یه تاکسیه از مینی سیتی تا تجریش.

پ.ن:دامنش شد خوابگاه
خستگي
اين چنين شد آغاز
دلبستگي


برچسب‌ها: رفتن, رسیدن
نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور ۱۳۹۱ساعت 9:15 توسط الناز | |

Design By : Night Melody